زندگی_بکام - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
وقتى روز جديدى شروع مىشود، جرأت كن و قدرشناسانه تبسمى كن.وقتى به تاريكى رسيدى، جرأت كن و اوّلين كسى باش كه شمعى روشن مىكند.وقتى بى عدالتى وجود دارد، جرأت كن و اوّلين كسى باش كه آن را محكوم مىكند.وق
میگریم و می خندم ، دیوانه چنین باید - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
میگریم, و می خندم ، دیوانه, چنین بایدمیسوزم ومیسازم ، پروانه چنین بایدمی کوبم ومی رقصم ، می نالم ومیخوانمدر بزم جهان شور، مستانه چنین بایدمن این همه شیدایی ، دارم ز لب جامیدر دست تو ای ساقی ، پیمانه چنی
بچه که بودم یعنی خیلی خیلی کوچک - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
بچه که بودم یعنی خیلی خیلی کوچکیادمه ماست خیلی دوست داشتم خیلی خیلی زیادو از این حسی که بعد از خوردنِ یک کاسه ماست داشتم و تمایلی که کم می شدلجم می گرفت ... این اتمامِ حسِ لذت بعد از خوردنِ یک کاسه ما
"ریرا ...! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
"ریرا ...!همگان به جستجوی خانه میگردند،من کوچهی خلوتی را میخواهمبی انتها برای رفتنبی واژه برای سرودن ... و یادهای سالی غریبکه از درخت گفتنهزار بوسهی پاسخ میطلبید! بگذریم ... ریرا!از گوشهی چش
" ناخدا، چرا تنها با دریا درد دل گویی؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
" ناخدا،, چرا تنها با دریا درد دل گویی؟, چون تنها با دریا شود گفتن از آنچه دل خواهد،نه آنچه متسمع شنیدنش خواهد...."-میرزاپیکوفسکیو من فکر می کنم آسمان هم ...و برای من جبارش نیز هم ...
"زندگی دو روایت دارد... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
"زندگی, دو روایت, دارد٬ اگر نه بیشتر. یکی آنی است که برای دیگران میگویی. آنی که امن است٬ مطابق عرف است٬ فراز و فرودش همان استکه آن دیگری٬ آن شنونده را مقبول میافتدکه این یک اوج است٬ آن یک حضیض. هر آ
قصه باران ساز - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
قصه باران, سازپاره یی از حکایت ها را هرازگاه باید دوباره شنید. مانند قصه باران, ساز.آن مرد چینی که وردی می دانست و باران, باریدن می گرفت، نرخش یک یوان بود. تا زمانی که کسی شاگرد جوان او را اغوا کرد و پس
دیدی یک خاطراتی هست، - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
"دیدی یک خاطراتی, هست،یک ماجراهایی، یک چیزهایی که از بس عزیزند و کمیاب،میبری میگذاریشان یک جای دنجی از مخیلهات،یک جای امنی از حافظهات،خیلی هم رجوع نمیکنی به آن،مبادا که دستخوش تکرر بازآفرینی بشود،دچار هی یادآوری و لاجرم تغییر کیفیتش، تغییر جزییاتش؟"سر هرمس مارانا
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:57
زندگی, ، وزن نگاهی, است که در خاطره, ها می ماندشاید این حسرت بیهوده که بر دل داریشعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی, درک همین اکنون استزندگی, شوق رسیدن به همانفردایی است، که نخواهد آمدتو نه در دیروزی، و نه در فرداییظرف امروز، پر از بودن توست "سهراب سپهری"
تمثیل غار افلاطون - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 11:48
تمثیل غار افلاطون، به در بند بودن انسانها در عقاید خوداشاره دارد، که شرح آن به این صورت است: ” ابتدا یک غار را در نظر بگیرید، که در آن تعدادی انسان در حالی که به همدیگر غل وزنجیر شده اند، به طرف دیوا
شیطان به كشيش گفت: - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 11:48
شیطان به كشيش گفت:دشمنیِ من با بشریت، از دشمنی تو با جان خویش بیشتر نیست ای كشیش!تو به میكائیل آفرین می گویی،در حالی كه او برایت هیچ فایده ای نداشته است؛ و مرا دشنام می دهی، حال آنكه من مایهٔ راحتی و
عشق - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 11:48
همانطور که تاج بر سرتان می گذاردبر صلیب تان نیز می کشدعشقهمانطور که شما را می پروراندشاخ و برگتان را نیز میزند و هرس می کندعشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کندآنگاه می کوبدتان تا برهنه شویدبه غربا
همیشه فکر میکردم ... - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 11:48
همیشه فکر میکردم میتوانم از انسانها سخن بگویم، و از اعمالشان، اندیشهشان و آنچه در وجودشان میگذرد، حرفی ببافم و برای خود و دیگران بیان کنم..به تازگی فهمیدهام که از حیوانات گفتن، بسیار سادهتر است
هاروکی موراکامی - تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 11:48
پشت زیباترین لبخند بیشترین رازها نهفته است؛ زیباترین چشم بیشترین اشک ها را ریخته و مهربان ترین قلب بیشترین دردها را کشیده است.ufeff"هاروکی_موراکامی"
زنگولهای بر گردن - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:52
زنگولهای بر گردنمیگویند آقا محمد خان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته. تمام روز را در پی یک روباه میتاخته، بعد آن بیچاره را میگرفته و دور گردنش، زنگولهای آویزان میکرده و آخر رهایش میکرده.ت
درختها همیشه برای من نافذترین موعظه گران بودهاند. - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:52
درختها همیشه برای من نافذترین موعظه گران بودهاند.من آنها را هنگامی که به صورت قبیله و خانواده در جنگلها و باغها زندگی میکنند احترام میگزارم و برای آنها هنگامی که تنها ایستادهاند، احترامی از ا
وقتی چیزی مرا رنج میداد... - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:52
وقتی چیزی مرا رنج میداد، در مورد آن با هیچ کس حرفی نمیزدم،خودم در موردش فکر میکردم،به نتیجه میرسیدم و به تنهایی عمل میکردم.نه اینکه واقعا احساس تنهایی بکنم، نه...بلکه فکر میکردم که انسان ها در آخر، با
میتوان زندگى را با قطعه پارچه گلدوزى شده مقايسه كرد! - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:52
میتوان زندگى را با قطعه پارچه گلدوزى شده مقايسه كرد!كه هركس در نيمه اول از عمر خود روى پارچه را مىبينداما در نيمه دوم پشت پارچه را ...آنچه را در نيمه دوم مىبيند آنقدر زيبا نيست، اما بيشتر آمو
«نیمی از نگرانی ها و اضطراب های ما... - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:52
«نیمی از نگرانی ها و اضطراب های مامربوط به نظر دیگران استما باید این خار را از بدن خود بیرون بکشیم.» نظر دیگران تصوری خام یا یک وهم استکه هر لحظه می تواند تغییر کند. نظر دیگران به نخی بند است و ما را
گذشته درگذشته... - تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 9:52
فرض بفرمایید یک کسی به من چاقو زده است به ظلم به زور یا به ناحق درستش این است که من بروم بیمارستان و از دکتر بخواهم این چاقو را دربیاورد و از او خواهش کنم کاری کند که جایِ زخم هم نماند اما بعضی از م